تاريخ : دوشنبه ۱۳٩۱/۱۱/٢ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : خودم

سلام...

خوبین؟

خوشین؟

سلامتین؟

ما هم خوبیم.داریم روزگار میگذرونیم دیگه...

دیروز امتحان آخرو دادیم تموم کردیم...خیلی خوشحال بودم... ولی بعدش زد حال زدن در حد لالیگا...

چشتون روز بد نبینه... سپید زنگ زد گف فردا باید بریم مدرسه...ما هم ک دلمون خوشه فردا تعطیلیم...بد جور حالمو گرف...

دیگه هیچی دیگه...فردا صب ینی امروز صب بیدار شدم کتابامو حاضر کردم برم مدرسه... وای خدا... برنامه هفتگیمون یادم رفته بود...گشتم پیداش کردم برناممو گذاشتم...تو راه هی می گفتم: خدا جون چی میشه برم ببینم در مدرسه بسته ست و هیش کیم نیومده؟؟؟ وقتی رسیدیم(با دوستام میرم مدرسه)دیدیم همه هستن...رفتیم کلاس دوم تجربیا...تازه فهمیدم یه سوتیه اساسیم دادم خبر ندارم...به جای این ک برنامه روز یکشنبه رو بردارم مال دوشنبه رو برداشته بودم...همه امروز گیج میزدن...

بد بختی اینجاس از اول تا آخر بیکار نشستیم...فقط با هم حرف زدیم...فک کنم کل این هفته همین جوری بگذره...وای چه روزای خسته کننده ای...

آخه مثلا اگه میذاشتن میموندیم خونه یکم میخوابیدیم چی میشد؟؟؟

2 شهریور تولد سپید بود ولی من امروز براش کادو گرفتم...شرمنده سپید جون طول کشید...

چون سپید خودش گفته، میخوام ماجرای امشبم بهتون بگم...

قرار بود بعده شام برم خونشون... مامی سپید زنگ زد برا شام دعوتم کرد...

منم ک با کسی تعارف ندارم...یکم ناز کردم ولی به هر حال رفتم...

اولش قرار بود بریم خونشون عشق و حال...ولی... ولی چشتون روز بد نبینه...

خانوم صالحی زنگ اخر ورقه های دین و زندگیو آورد زد تو ذوقمون...ولی خانوم قبول کنین،2 نمره نباید از سوال 5 کم میکردین...18 گرفتم...حالا قراره یه چی درس کنم تا خانوم نمرمو کامل بده...مال سپیدم بهتر از من نبود...واس همین قرار شد خونشون دو تایی یه چیز درس کنیم...

ولی...

هیچی دیگه...کامپیوترشون شده بود مثه حرکت لاک پشتی...جونمون در اومد نتونستیم وبلاگمونو آپ کنیم...راستی اگه خواستین به این وبم یه سری بزنین...

http://elahi91.persianblog.ir

مال منو سپیده...دو تایی برا دین و زندگی درس کردیم...

وبلاگو ک نتونستیم درست و حسابی آپ کنیم...اون چیزیم ک میخواستیم درس کنیم باز با کامپیوتر بود...باید یه چیزیو چاپ میکردیم...منم تو فلشم چن تا عکس برده بودم تا ازشون استفاده کنیم...

کامپیتشون فلشمو باز نکرد...دیگه دیوونه شده بودیم...

بی خیال شدیم ... قرار گذاشتیم فردا سپید بیاد خونه ما شاید اینجا بتونیم چیزی درس کنیم...

الانم اومدم خونه وب خودمو دارم آپ می کنم...

راستی یادم رف بگم...ما شامم خوردیم...خاله سکینه(مامی سپید)دستتون درد نکنه... من ک هیچ جا شام نمیخورم و از هر غذایی ایراد می گیرم مال شما رو خوردم...خوشمزه بود...

راستش من فقط غذاهای مامی خودمو دوس دارم...ولی ماکارونی ها و آش دوغ مامان جونم(مامان مامانم)حرف نداره...

خب دیگه از این به بعد سعی می کنم زود زود آپ کنم...

دوستون دارم...

بای بای



  • پوسته های وطن
  • مواظب