تاريخ : سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : خودم

پسر به دختر گفت: اگه یه روزی به قلب احتیاج داشتی، اولین نفری هستم ک قلبمو با تمام وجود تقدیمت می کنم. دختر لبخندی زد و گفت: ممنونم.

تا این ک یه روز اون اتفاق افتاد و حال دختر خوب نبود... نیاز فوری به قلب داشت ولی از پسر خبری نبود.

دختر با خودش گفت: میدونی ک هیچ وقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی... ولی این بود اون حرفات... حتی به دیدنم هم نیومدی... شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم. آروم گریه کرد و دیگه هیچی نفهمید.

چشاشو باز کرد... دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت:چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت: نگران نباش، پیوند قلبت با موفقیت انجام شد... باید استراحت کنی... در ضمن این نامه برای شماست.

دختر نامه رو برداشت. اثری از اسم روی پاکت نبود... بازش کرد... دختر نمی تونست باور کنه... اون این کارو کرده بود... اون قلبشو به دختر داده بود... .

سلام بچه ها. یه خواهشی ازتون داشتم.اگه میشه همه نظراتو تو پست ثابت نذارین. تو اون یکیا هم بذارین مثل این ک هیچ کدومتون مطالب رو نمی خونین و الکی میاین یه نظر میذارین ک وبت خوبه،موفق باشی بای.



  • پوسته های وطن
  • مواظب